p16
تهیون:به سلامتی خانواده
و سر کشیدیم
تقریبا پنج شیش تا لیوان سر کشیدم و سرم گیج میرفت
تهیون:چاگیا بهتره دیگه نخوری زیاد واست خوب نیس
+نه من خوبم...فقط بریم اتاق؟
_واسه چی؟
+بله؟
جیمین از جاش بلند شد
_جی هی تو دیونه شدی؟تو هنوز ازدواج نکردی که بخوای با یه غریبه بخوابی
+اون غریبه نیست اون دوست پسرمه فهمیدی؟
_عمو تو نمیخوای به دخترت چیزی بگین؟
+اصلا به تو چه که من چیکارا میکنم؟
جیمین موهاشو با دستاش چنگ زدو و به طرفم اومد
_درسته...به من...ربطی نداره(تیکه تیکه و زمزمه وار حرف میزد)
بعد این حرفش رفت اتاق
م.جیمین:پسرم
+بابا شما که راضی هستین من با تهیون تو یه اتاق باشیم؟
پ.ج:آره ولی زیاده روی نکنینا
تهیون:چشم پدر نگران نباشین...بریم چاگی
+شب خوش
پ.ج:شب خوش...
رفتیم اتاق
+خوب من لباسامو عوض میکنم و میام
تهیون:پس من چی؟
+عاا...خوب برو از بابام بگیر
تهیون:باش..خوب برو
رفتم لباسامو عوض کردم و آرایشمو پاک کردم که تهیون درو زد و وارد اتاق شد
به لباسای گشادی که پوشیده بود هم خندم میومد هم تعجب کرده بودم که بابام لباس لش داشته باشه
+اینارو از بابا گرفتی؟
تهیون:نه مامان جیمین داد
+واقعا؟جیمین خودش دید؟
تهیون:آره...جیمین خودش نمیداد با کمک مادرش گرفتم ازش
+خیلی بهت میاد
تهیون:بیا بخوابیم دیگه(با حالت کیوت)
+اومدم...پریدم رو تخت و پتو رو کشیدم روی خودمون و خوابیدیم...
نصف شب بود که از خواب پریدم تهیون بهم پشت کرده بودو خوابیده بود خیلی تشنم بود لامصب آبی که داخل پارچ بود تموم شده بود رفتم آشپزخانه و در یخچال باز کردم آب برداشتم و خوردم بعد خواستم برم اتاقم ولی صدای گریه خفه ای رو میشنیدم که از اتاق جیمین میومد(خونشون خیلی بزرگه و هرکدوم یه اتاق دارن )
کنجکاویم نزاشت خودمو نگه دارم و رفتم اتاقش روی تخت نشسته بودو پاهاشو جمع کرده بود صورتشو لای زانوش قایم کرده بود تا دربو بستم برگشت سمتم
+گریه میکنی؟
_ای..اینجا چیکار میکنی؟
+رفتم آب بخورم و صداتو شنیدم..نگران شدم
_هه نگران شدی؟(درحالی که بلند میشد و به سمت جی هی میرفت)
+...
سرتا پامو نگاه میکرد به خودم نگاهی کردم که فقط یه بلوز بلند دکمه دار سفید پوشیدم بودم
_چرا اخلاقت یهو باهام بد شد؟هوم؟واسه چی؟من مگه باهات چیکار کردم ها؟(جیمین به جی هی رسید و دستاشو دو طرفش گذاشت)
+تو هیچکاری نکردی
_پس چی؟واسع چی؟
بوی تندی از لای لباش میومد به زمین نگاه کردم که این ویسکی نبود...
+صبر کن ببینم تو..تو ترامادول خوردی؟
_هوم؟
+چر..
خواستم حرف بزنم ولی لباشو که روی لبام گذاشت مانع حرف زدنم شد
نمیدونستم چیکار کنم نمیتونم همراهیش کنم ولی اون اصلا بهم اهمیت نمیداد.. وقتی ازم جدا شد بهم نگاهی کرد
_م..من... عا..عاشقتم
و سر کشیدیم
تقریبا پنج شیش تا لیوان سر کشیدم و سرم گیج میرفت
تهیون:چاگیا بهتره دیگه نخوری زیاد واست خوب نیس
+نه من خوبم...فقط بریم اتاق؟
_واسه چی؟
+بله؟
جیمین از جاش بلند شد
_جی هی تو دیونه شدی؟تو هنوز ازدواج نکردی که بخوای با یه غریبه بخوابی
+اون غریبه نیست اون دوست پسرمه فهمیدی؟
_عمو تو نمیخوای به دخترت چیزی بگین؟
+اصلا به تو چه که من چیکارا میکنم؟
جیمین موهاشو با دستاش چنگ زدو و به طرفم اومد
_درسته...به من...ربطی نداره(تیکه تیکه و زمزمه وار حرف میزد)
بعد این حرفش رفت اتاق
م.جیمین:پسرم
+بابا شما که راضی هستین من با تهیون تو یه اتاق باشیم؟
پ.ج:آره ولی زیاده روی نکنینا
تهیون:چشم پدر نگران نباشین...بریم چاگی
+شب خوش
پ.ج:شب خوش...
رفتیم اتاق
+خوب من لباسامو عوض میکنم و میام
تهیون:پس من چی؟
+عاا...خوب برو از بابام بگیر
تهیون:باش..خوب برو
رفتم لباسامو عوض کردم و آرایشمو پاک کردم که تهیون درو زد و وارد اتاق شد
به لباسای گشادی که پوشیده بود هم خندم میومد هم تعجب کرده بودم که بابام لباس لش داشته باشه
+اینارو از بابا گرفتی؟
تهیون:نه مامان جیمین داد
+واقعا؟جیمین خودش دید؟
تهیون:آره...جیمین خودش نمیداد با کمک مادرش گرفتم ازش
+خیلی بهت میاد
تهیون:بیا بخوابیم دیگه(با حالت کیوت)
+اومدم...پریدم رو تخت و پتو رو کشیدم روی خودمون و خوابیدیم...
نصف شب بود که از خواب پریدم تهیون بهم پشت کرده بودو خوابیده بود خیلی تشنم بود لامصب آبی که داخل پارچ بود تموم شده بود رفتم آشپزخانه و در یخچال باز کردم آب برداشتم و خوردم بعد خواستم برم اتاقم ولی صدای گریه خفه ای رو میشنیدم که از اتاق جیمین میومد(خونشون خیلی بزرگه و هرکدوم یه اتاق دارن )
کنجکاویم نزاشت خودمو نگه دارم و رفتم اتاقش روی تخت نشسته بودو پاهاشو جمع کرده بود صورتشو لای زانوش قایم کرده بود تا دربو بستم برگشت سمتم
+گریه میکنی؟
_ای..اینجا چیکار میکنی؟
+رفتم آب بخورم و صداتو شنیدم..نگران شدم
_هه نگران شدی؟(درحالی که بلند میشد و به سمت جی هی میرفت)
+...
سرتا پامو نگاه میکرد به خودم نگاهی کردم که فقط یه بلوز بلند دکمه دار سفید پوشیدم بودم
_چرا اخلاقت یهو باهام بد شد؟هوم؟واسه چی؟من مگه باهات چیکار کردم ها؟(جیمین به جی هی رسید و دستاشو دو طرفش گذاشت)
+تو هیچکاری نکردی
_پس چی؟واسع چی؟
بوی تندی از لای لباش میومد به زمین نگاه کردم که این ویسکی نبود...
+صبر کن ببینم تو..تو ترامادول خوردی؟
_هوم؟
+چر..
خواستم حرف بزنم ولی لباشو که روی لبام گذاشت مانع حرف زدنم شد
نمیدونستم چیکار کنم نمیتونم همراهیش کنم ولی اون اصلا بهم اهمیت نمیداد.. وقتی ازم جدا شد بهم نگاهی کرد
_م..من... عا..عاشقتم
- ۱۱.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط